|
کـاش آدما وقـتـي ميـرفتـن خـاطـره هـاشـونـم بـا خـودشـون مـي بـردن.
|
ویرانه نه آنست که جمشید بنا کرد
ویرانه نه آنستکه فرهاد فرو ریخت
ویرانه دل ماست که با هر نگه تو
صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت.
اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره،
دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از
تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره
ميره،بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين
به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي. ديگه
دوست دارم واست رنگي نداره... و اگه يه آدم خوب
باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو
ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه..... اينطوريه كه دل
همه آدما ميشکنه.
هر چند مال من نشدي ولي ازت خيلي چيزا ياد گرفتم،
ياد گرفتم به خاطر کسي که دوسش دارم بايد دروغ بگم،
ياد گرفتم هيچ وقت هيچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره،
ياد گرفتم تو زندگيم به اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه اي بشکنم،
ياد گرفتم گريه هاي هيچ کس رو باور نکنم،
ياد گرفتم بهش هيچ وقت فرصت جبران ندم،
ياد گرفتم هر روز دم از عاشقي بزنم ولي خودم عاشق نباشم.
بعد از مدتها اومدم اینبار با دست پر اومدم.
صفای دل به دل دادن دل بی کینه میخواهد
به یاد یکدیگر بودن دل بی کینه میخواهد.
هر حرفی رو که میشنون فقط جنبه منفیشو در نظر میگیرن.
نیمه پر لیوان رو هم ببینین. خواهش میکنم![]()
هرگـز به كسی نگاه نكـن وقتی قصـد دروغ گـفتـن داری.
هرگـز به كـسی محبت نكـن وقتی قصـد شكـستن قلبش را داری.
هرگـز قلبی را قفـل نكـن وقتی كليـدش را نداری.
بياييد عشق را بازيچه ای براي شکستن
دلهای معصوم قرار ندهيم.
قلبـت را خالی نگه دار اگر هم روزی خواستی کسی را در
قلبـت جای دهی سعی کـن که فقـط يـک نفـر باشـد به او بگو که
تـو را بيشتـر از خودم و کمتـر از خـدا دوسـت دارم ...
زيـرا کـه به خـدا اعـتقـاد دارم و به تـو نيـاز دارم.
عاشـق کـسی شـو که دلـش آنقـدربـزرگ باشـه که بـرای رفـتـن تـو دلـش
خـودتـو کوچیک نکنی.
با هزار و یک ترفند
شاخه گلی مصنوعی را
در میان گل های شاداب گلدانت پنهان کردم
و بر دفتر خاطراتت نوشتم
تو را دوست خواهم داشت
تا زمانی که آخرین گل پژمرده شود ...
از شـمع سه چيـز آموختم: ايستاده بميرم، بي صدا بميرم،
به پاي دوسـت بميرم
گـفتگـوي مـاه و نابينا: نابينا گفـت: دوستـت دارم ماه گـفت تـو كه منـو
نمی بينی.. چطـوری دوستـم داری نابينا گفت اگه می ديدمـت
عاشـق زيباييـت می شـدم
اما الان كه نمی بينمـت عاشـق خـودت هستـم.
تنهـايی را دوسـت دارم زيرا بی وفـا نيست ...
تنهـايی را دوسـت دارم زيرا عـشـق دروغی در آن نيسـت ...
تنهـايی را دوسـت دام زيرا تجـربه کـردم ...
تنهـايی را دوسـت دارم زيـرا خــداونـد هـم تنهـاست ...
تنهـايی را دوسـت دارم زيرا ....
در کـلبـه تنهـايی هـايم در انتـظـار خـواهـم گـريسـت
و انتـظـار کـشيـدنــم را پنهـان خواهـم کــرد.
اگر سلطنت بلـد نباشم، سلطنت نميکـنم،
اگـر زندگـی بلد نباشم، زندگی نمیکـنم،
اما اگـه دوسـت داشتـن رو بلـد نباشم،
به خاطـر تـو يـاد ميگـيرم.
ارزش يـک سـال را دانـش آمـوزی کـه مـردود شـده مـی دانـد،
ارزش يـک مـاه را مـادری کـه فـرزنـدی نـارس بـه دنيـا آورده می دانـد،
ارزش يـک هـفتـه را سـردبـيــر يـک هـفتـه نـامـه می دانـد،
ارزش يـک ساعـت را عـاشـقـی کـه انـتـظـار مـعـشـوق را می کـشـد،
ارزش يـک دقـيـقـه را شـخصی کـه از قـطار جا مانـده و
ارزش يک ثانيه را آنگه كه از تصادفی مرگبار جان به در برده می داند. هـر لحظـه گـنـج
بـزرگـی اسـت، گـنـجـتـان را مفـت از دسـت نـدهـيـد
باز بـه خاطر بيـاوريـد کـه زمان بـه خـاطر هيچکـس منتـظـر نمی مـانـد.
اگـه میـدونستـی کـه چقـدر تنهـام بـرام اشـک میـریختـی امـا اگـه
میدونستـی کـه چـقـدر اشـک میـریـزم هیچـوقـت تنهـام نمیـزاشتـی.
تـو ميـروی و مـن فقـط نگـاهـت ميکـنم
تعجّـب نکـن که چـرا گـريه نميکـنم
بی تـو يک عمـر فرصـت برای گـريستـن دارم
امّا
برای تماشای تـو هميـن يـک لحظه باقی اسـت.
خدایـا اون که در تنهاتریـن تنهایـیـم، تنهای تنهایم گذاشـت
در تنهاتریـن تنهاییـش،
تنهای تنهایـش نذار....
شكـسپيـر ميگـه: كـسی را كه دوسـش داری ازش بگـذر،
اگـه قسمـت تــو باشه برمي گـرده، اگرهم برنگـشـت
حتماً از اوّل مال تـو نبوده
پـس بهـتـر كـه رفــت سـعـی كـن به كـسی كـه تـشنـه ی عـشــق اسـت
دل نبنـدی،
سعی كـن به كـسی كه لايق عـشـق است دل ببندی چون تـشـنه ی
عـشـق روزی سيـراب خـواهد شد.
يـه روز وقـتی به گـل نيلـوفـر نگـاه می کـردم ترس تمـوم وجودمـو برداشـت که شايـد منـم يه روزمثـل گـل نيلـوفـر تنهـا بشـم. سريع از کـنار مـرداب دور شـدم. حالا وقتی که ميـبينم خـودم مـرداب شدم دنبال يه گـل نيلـوفـر می گـردم که از تنهايی نميـرم و حالا می فـهمم گـل نيلـوفـر مغـرور نيسـت اون خودشـو وقـف مـرداب کـرده.
تـو می توانی دوستی مرا نپذيری. می توانی مـرا از خـود برانی. میتوانی روی از مـن بگـردانـی و بـرای هميشـه مـرا از ديـدار خـود محـروم كـنی ...
مـنهـم می توانـم تـو را نبينـم. می توانـم روزها و شبهـا بدون ديـدار تـو بسـر بــرم. می توانم چـشمانم را از سـر راه تو بگـردانم و به سوی تو خـيره نشـوم. می توانم زبانم را وادارم تا نام تـتو را بـر خـود جاری نكنـد. می توانم گـوشم را از شنيـدن آهنگ صدايـت بی نصيـب نمايم.
ولي ... قـلبـم... او ديگـر در اختيار من نيسـت. او تا زنده ام بياد تـو خواهد طپيـد او در درون خود بخاطـر تـو خـواهد تپیـد.
می خواهم از خـود جـدا شـوم و هـمه تـو شـوم. می خـواهـم خـود را در تـو و در آيـینـه ی زيبايی ها ببينـم... آیـينـه را در پـی ات فـرستـادم از شـرم نگـاه دلـكـش تـو در خـود شكـسـت. مـاه را در پـی ات رهـسپـار كـردم، شـرمگـيـن و خجـالـت زده از رخسـار تــو بـه آسمـان بازگـشـت. خـورشيـد را بـه دنبـالـت فـرستـادم از گـرمای وجـودت بـال و پـرش سـوخـت...
یادمان باشـد از امـروز جفـایـی نکـنـیـم
یا کـه در خـویـش شـکـسـتـیـم صـدایـی نکـنـیـم
یـادمـان بـاشـد اگــر خـاطـرمـان تنهـا مـانـد
طـلـب عـشـق ز هـر بـی سـر و پـایـی نکـنـیـم
مـهـربـانـی صفـت بـارز عـشـاق خـداسـت
یـادمـان بـاشـد از ایـن کـار ابـایـی نکـنـیـم.
دلم کسی را می خواهد که دوستم داشته باشد ...
شانه هایش را برای گریستن و
سینه اش را برای نهادن سرم و
چشمانش را برای خالی نمودن غم هایم می خواهم.
دلم کسی را می خواهد که مرهم دلم باشد.
دلم کسی را می خواهد که مرهم دلش باشم.
دلم کسی را می خواهد که حرف هایش را تنها به من بگوید.
دلم کسی را می خواهد که تنها و فقط حرف هایم را
به او بگویم.
دلم کسی را می خواهد که رازدارش من باشم.
دلم کسی را می خواهد که رازدار حرف های دلم باشد.
دلم کسی را می خواهد که هیچ زمان تنهایم نگذارد.
دلم کسی را می خواهد که.....
فقـط واسـه خــدا
امشـب دلم خيلي ياد دلتنگی هاش افتاده وحسابی پريشـونم.
دلـم ميخـواد داد بـزنم و از اعماق وجـودم گـريـه كنـم
وهيچكی نباشـه كه ببينه
دوسـت دارم دعا كنم كه ای كاش اصلا وجود نميداشتـم.
اگه اشكام بذاره بنويسـم، مينويسـم اونچه را كه فقـط خـدا ميدونه ومن،
خـدايا چـرا مـن؟؟ چـرا مـن؟؟
توی دنيـا هـر كی از يه چيـزي در عذابه، يكی از بيماريـش،
يكی از تنهاييـش،
يكي ازمعشـوقـش وخلاصه هر كسی يه جوری ياد خـدا می افتـه
و ازش كمك ميخـواد يا حتی با نفريـن كردن خـدا به ياد خـدا مي افتـه
من يكی كه تـو كار خـدا موندم.
ولی خدايا به بزرگيـت قسـم ازت ميخـوام كه منـو تنها نـذاری و
مثل يه دوسـت خـوب غمخـوارم باشی آخـه خودت گفتی
از رگ گـردن به شما نزديكتـرم.
پس خـدايـا چـرا من با وجـود تـو بايـد اينقـدر احساس تنهايی كنـم؟
چـرا ؟؟ چـرا ؟؟